خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

آره میدونم خیلی دیر به دیرمی نویسم البته دلیلش فقط تنبلی نیست تو این روزا خیلی مواقع شد که رفتم یه چیزی بنویسم ولی بی خیال شدم حالا دلیلشو بعدها توضیح میدم.

بصورت رسمی این آخرین پستی هست که راجع به شادی می خوام بنویسم. حقیقتش اصلا همه این حرفارو تا حالا زدم که برسم به اینجا. حتما تا حالا دقت کردین که موضوع ما همون The Pursuit of happyness خودمونه. این فیلم رو من حدود یک سال پیش دیدم داستان زندگی Chris Gardner میلیاردر آمریکایی که از خیلی جهات میتونه هم آموزنده باشه هم روحیه بخش.

داستان در سال 1980 اتفاق می افته کریس یه آمریکایی سیاهپوسته که ویل اسمیث نقششو بازی می کنه تو این فیلم بچه و زن واقعی اسمیث هم به جای خودشون تو فیلم بازی می کنن. کریس گاردنر در آستانه سن سی سالگی هیچ چیز نداره و یه فروشنده دستگاههای پزشکیه که البته خیلی مشتری ندارن. کم کم زندگی براش مشکل میشه و زنش که بی پولی کریس کلافش کرده جدا میشه و کریس رو با بچه کوچکش تنها میذاره. بازی فوق العاده ویل اسمیث صحنه های قشنگی رو در این فیلم بوجود میاره (کسایی که فیلم رو دیدن حتما صحنه خوابیدن توی مترو و جایی که ویل اسمیث وقتی داره از پله ها بالا میره مرتب از پسرش می پرسه که do you trust me? یادشون نمیره ).

بعدا که داشتم یکی از برنامه های Oprah Winfrey می دیدم ویل اسمیث و کریس گاردنر هر دو در اون برنامه اومدن و رویارویی جالبی بود کریس که حالا یه مرد حدود 55 ساله است صاحب یه کمپانی با 50000 تا کارمند بود و در کارهای انسان دوستانه هم فعالیت زیادی داشت یادمه یکی از دخترای بی سرپرستی که هزینه تحصیل و زندگی اش رو کریس می داد تو همون برنامه اومد و چقدر از کریس تشکر کرد. در اونجا خودش اعتراف کرد که بارها توی مترو خوابیده بوده و …

اما من دو تا نکته از این داستان یاد گرفتم که به نظرم نکات کلیدی برای رسیدن کریس گاردنر به هدفش بودن:

1- تو تمام اون روزای سخت که کریس گاردنر تجربه می کرد یه چیز خیلی بهش انگیزه می داد و اون پسرش بود و از پسرش می خواست که بهش اعتماد کنه. به نظرم یه راه موفق شدن اینه که حداقل یکی تو زندگیت باشه که دوستش داشته باشی و اون آدمه به تو اعتماد داشته باشه.

2- تو یکی از صحنه های فیلم وقتی پسر کریس در مورد یه موضوعی میگه: نمیشه . کریس حسابی ناراحت میشه و بهش میگه دیگه هیچ وقت نگو که نمیشه کاری رو انجام داد.

همه اینارو گفتم که اگه شما هم سی سالتونه و خیلی چیزی از مال دنیا ندارین و احساس می کنین که هنوز شکوفا نشدین و احیانا اگر زنی هم دارین که مدام داره روی نرونهای عصبی تون اسکی می کنه و یه بچه ای هم دارین که بالاخره خیلی چیزا ممکنه از شما بخواد، نا امید نشین و بدونین که بازم میشه شادی رو پیدا کرد و Chris Gardner هم بعد از همه این سختی ها که میکشه میگه:

This part of my life is called: Happiness

سنتوری

سنتوری را تنها داستان روایی یک عشق نافرجام یا اعتیاد یک جوان هنرمند نمی بینم که اگر این بود هم روایت بی نظیری است. سنتوری روایت داستان زندگی هر کدام ازماست، آنانکه دغدغه فرار ازسنت دارند و مردمانی که هرچند عرصه به آنها تنگ می شود قصد دارند تا شرافتمندانه با تکیه بر تخصص خود زندگی اشان را در وطن مادری خود بسازند.

علی سنتوری نابغه موسیقی که زندگی عاشقانه خود را با دختر مورد علاقه اش به خاطر مخالفت خانواده مذهبی خود در انزوا آغاز می کند، پس از چندی با توقیف آثارش مواجه می شود و بخاطر گذران زندگی به نواختن در مجالس عروسی می پردازد یعنی هنرمندی که می تواند با خلق آثار هنری هر روز متولد شود به کاری که کمتر در شان اوست می پردازد. و این اتفاق بارها و بارها می افتد که افراد متخصص و تحصیل کرده در جامعه ما به دلیل مشکلات اقتصادی و اجتماعی به کارهایی که متناسب با تحصیلات آنها نیست تن در می دهند.

سنتور نماد سنت در این فیلم است علی که از خانواده ای مذهبی بر می خیزد حتی به واسطه وسیله ای که خود نماد سنت است (سنتور) از خانواده طرد می شود و بازگشت او آنگاه که در مجلس وعظ به دنبال یک مداد می گردد و کسی حتی وسیله ای برای نوشتن ندارد نشان از نا کارآمدی تفکرات متحجرانه است.

نا مردیهای اجتماع اما تنها و آخرین دارایی او رانیز می گیرد و این بار هم سنتور مقهور ظواهر ویولون می شود! اما عشق علی که تاب همراهی او در سختیها را ندارد و سادگی و نبوغ علی را به ویزای کانادا و مردی به ظاهر شیک و پولدار می بخشد حقیقت تلخی دیگر از جامعه زنان ما را آشکار می سازد. علی در عبور از پلی که از خانواده مذهبی خود به اجتماع بیرحم منتهی می شود ناکام می ماند و تحمل این درد را جز به مخدرات تاب نمی آورد.

علی که زخم عمیقی از ناملایمات اجتماع بر تن دارد باز گشتی شکوهمند را تجربه می کند و به جای انتقام از اجتماع انزوا را انتخاب می کند و اگر نمی تواند با اجتماع کثیف پیرامون خود ارتباط برقرار کند به ساختن جامعه ای از جنس خود بسنده می کند

صدای اعجاز برانگیز محسن چاووشی و شعر قوی سنگ صبور(که حکایت جامعه امروز ماست) ، سنتور اردوان کامکار و همچنین بازی استادانه بهرام رادان مکملی بر این اثر متفکرانه داریوش مهرجویی هستند

مرسی از comment ها و ببخشید بابت تاخیر update.

امروز میخوام سعی کنم که از این حرفا که تا حالا زدیم نتیجه بگیرم اولین مرحله شناخت مشکله یعنی باید این سوال رو جواب بدیم که چرا ما شاد نیستیم؟ به نظر من اینا میتونن چند تا از دلایل باشن:
1- یه چیزای هست که ما می خواستیم تو زندگیمون بشیم ولی نشدیم (عقیدم اینه که این موضوع بیشتر به خودمون مربوط میشه تا به جامعه و دیگران و نباید کم کاریه خودمونو گردن کس دیگه بندازیم بالاخره همه میدونیم که ظرفیت هر آدمی خیلی بیش از اون چیزیه که داره ازش استفاده میکنه)

2- در خیلی از روزها یه مسئله ای در زندگی روزمره (محل کار، تاکسی، مترو، بانک و .. ) پیش میاد که باعث میشه به هم بریزیم و ناراحت بشیم (این یه عامل مربوط به جامعه و فرهنگ مردم است که با بالا بردن قدرت ذهنی میشه درصد تاثیرش رو کم کرد)

3- برای آدمایی که پولشون از پارو بالا نمیره خیلی تفریحات زیادی وجود نداره (برای اینکه بخواهیم انقدر پولدار شیم معمولا نمیتونیم آدم سالمی بمونیم و معمولا آدمایی که از نظر روحی سالم نیستن در باطن شاد نیستن = پارادوکس)

4- متاسفانه ما اصولا ملت تحت استرسی هستیم و این استرس رو خیلی خوب به هم منتقل می کنیم و آدم تحت استرس نمیتونه شاد باشه (اینم یه عامل بیرونیه ولی میشه با بالا بردن قدرت روحی یه کاریش کرد)

شاید خیلی چیزای دیگه هم بشه به این لیست اضافه کرد که به ذهن من نرسیده باشه به هر حال تو جامعه ما برای شاد بودن باید کالری زیادی بسوزونیم البته این چیز تازه ای نیست برای بدست آوردن خیلی چیزا تو جامعه ما نسبت به جوامع دیگه باید بیشتر انرژی صرف کنیم (البته بیشتر منظور من آدمای تحصیلکرده هستن که می خوان درست هم زندگی کنن)

بصورت خیلی خلاص چند تا راه حل به ذهنم میرسه

1- مغز خود را در دنده خلاص قرار داده و آنرا در اولین سرپایینی می اندازیم سپس به گسترش ارتباط با دیگران و لذت بردن از زندگی می پردازیم

2- چنان در بحر معرفت الهی مستغرق می شویم که طوفان ناملایمات زندگی و رفتار و گفتار عده ای انسان بی قدر ذره ای روح ما را متلاطم نسازد (یک چیزی در مایه های عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست)

3- می توانیم زندگی خود را از دیگران ایزوله کنیم این خود به دو روش امکان پذیر است

الف) روش ذهنی- در این روش با تمرینات ذهنی (ترجیحا یوگا) به چنان قدرت ذهنی میرسیم که خود را همواره در سرزمین ایده آل های خود می یابیم و احدی را به جز آنها که دوست میداریم در این سرزمین راه نمی دهیم

ب) روش فیزیکی- در این روش ارتباط خود را با جامعه و افرادی که عمدتا باعث فرسایش روح می شوند کم می کنیم. برای جلوگیری از دق زودرس پیشنهاد می شود حداقل یک اکیپ 4 نفره را که با آنها معمولا خوشحال هستید، جور کنید. در این راستا شغلهایی مانند کشاورزی و دامداری پیشنهاد می شود

اگه شما هم روشی به نظرتون میرسه لطفا پیشنهاد بدین

ادامه دارد …

خیلی جالبه این روزا که فکرم مشغول این موضوع شادی بود خیلی روزای شادی نداشتم شاید این بار 60 ، 40 خودم مقصر بودم. به هر حال سرتونو درد نیارم می خواستم که امروز قسمت دوم و نتیجه گیریهایی که کرده بودم رو بیارم ولی یه اتفاقی افتاد که حسابی منو بهم ریخت. البته این به هم ریختن از نوع بدش نیست این اتفاق یه جورایی نظرمو راجع به شادی تغییر داد.

چند وقت قبل تو یکی از برنامه های opera winfrey در اکتبر 2007 مردی به نام Randy Pausch دعوت میشه. رندی دچار سرطان پانکراس شده و 1 ماه بیشتر زنده نیست اون استاد معروف یکی از دانشگاههای آمریکاست که قبل از شرکت در شوی opera سخنرانی جالبی توی دانشگاه انجام میده که میلیونها نفر تا بحال این سخنرانی رو از اینترنت download کردن. من لینک این برنامه رو اینجا گذاشتم مطمئنم که از دیدنش حس خوبی بهتون دست میده. ممکنه یه خورده طول بکشه ولی پیشنهاد میکنم که قبل از خواندن ادامه مطلب حتما ویدئو رو ببینین. (میتونین صبر کنین که یکبار تا انتها بره و load بشه بعد replay کنین)

یه چیزی که گفت و برام خیلی جالب بود این جمله است:

Brick walls are there for a reason: they let us prove how badly we want things

رندی میگه اگه میخواین به آرزوهاتون برسین این کارها رو بکنین:

Work and play well with the others

- Tell the truth

- Apologize (Properly)

که از سه بخش تشکیل میشه:

1- I am Sorry

2-It was my fault

3- How do I make it right

من این قسمت سوم رو خیلی دوست دارم

(معجزه صبر).

- Wait and people will show their good side

(معجزه آرزو)

If you live properly the dreams will come to you

(معجزه خلاقیت)

Let your kids paint on the wall

نمیدونم الانRandy Pausch زنده است یا نه (البته تا 2 هفته پیش که زنده بوده) ولی حرفاش ممکنه به زندگی بی معنی خیلی ها معنی بده فکر کنم خیلی از راههای شاد بودن و میشه تو این سخنرانی پیدا کرد!

ادامه دارد …!

چند روزیه دارم فکر می کنم که شادی اصولا چیه و چرا مردم ما انقدر شاد تشریف دارن!! طبق عادت مالوف سری به اینترنت زده و جستجوی مبسوطی کردم. یه خبریو دیدم که راجع به شادی بود در کشور دانمارک. جالبه بدونین که درranking جدید شادی در کشورها بازم دانمارک رتبه اول رو کسب کرده. در این خبر دیدم که با چند تا دانشجو مصاحبه میکرد میگفتن که ما خیلی خوشحالیم و تازه یکیشون می گفت تو جنوب اروپا ملت خوشحال ترهم هستن و توخیابونا بیشتر میبینی که مردم دارن میخندن. بیشتر حرفش از آزادی بود میگفت ما هر کاری بخوایم میتونیم انجام بدیم و استرس کمی در زندگی داریم. بعد هم راجع به تسهیلاتی که در دانمارک برای دانشجوها، افراد پیر، بچه ها و سلامتی مردم در نظر گرفته بودن صحبت کرد. تقریبا میشد گفت هر چی که اونا دارن و باعث شادیشون هست ما نداریم با این همه بازم جالبه بدونین که ایران عزیز ما در سال 2006 در این ranking رتبه 95 رو کسب کرده بود! که البته با توجه به رشد خیره کننده در تمامی امور در طی این دو سال حدث میزنم که باید در این زمینه هم یه رشدی داشته باشیم. به هر حال برای اینکه یه دیدی از پراکندگی شادی داشته باشین میتونین نقشه شادی رو که سال 2006 منتشر شده happiness_map ببینید.

اما نکته جالب دیگه اینه که همه انتظار دارن که مثلا خوشحالترین جای دنیا یه کشور با آب و هوای خوب و آفتاب دلچسب و سواحل زیبا باشه نه دانمارکی که آب وهوای خوبی نداره و مردم بالاترین درصد مالیات در دنیا (50 تا 70 درصد) رو می پردازن. اما واقعا دلیل این خوشحالی چیه؟ طبق چیزایی که خوندم برداشتم اینه که دو تا فرق عمده بین ما و اونها وجود داره:

1- با این که مردم دانمارک بهترین وسایل زندگی رو دارن ولی خرید و مصرف برای اونها اولویت زندگی نیست

2- مردم نسبت به هم و به دولت اعتماد زیادی دارن

همه مردم قدرت خرید ماشین رو دارن ولی اکثرا دوچرخه سوار می شن و دوچرخه ها رو بدون قفل تو خیابون رها میکنن (نه مثل ما که موقع دوچرخه سواری دوچرخه رو ازت میدزدن!). مادرا بچه هاشونو رها میکنن تو خیابون که بازی کنن خودشون میرن دنبال خرید (ولی اینجا بچه که سهله آدم بزرگ رو با جاش از خیابون بلند میکنن). اکثر مردم خودشون رو جز %80 خوشبخت ترین آدم ها می دونن. یک رفتگر با 5 ساعت کار در روز از زندگی کاملا راضیه و جزء طبقه متوسط رو به بالا محسوب میشه (وقتی با دوستام صحبت می کنم در شغلهای مختلف و با درآمدهای متفاوت خیلی چیزا بینشون فرق می کنه ولی یه چیز بین اکثرشون ثابته و اون عدم رضایته).

باشه حالا نمی خواد دپرس بشین بالاخره ممکنه که ما نتونیم کشورمون و فرهنگمون و مثل دانمارک کنیم ولی شاید یه راههایی باشه که خودمون شادتر زندگی کنیم حتی اگه جامعه به ما این اجازه رو نده. من میخوام راجع به این راهها فکر کنم.

ادامه دارد …

توصیه های ایمنی

چند روز قبل این شرکت معظم(!) ما یه دوره آتش نشانی برگزار کرد که شامل تئوری وعملی بود. مدرس یکی از پرسنل آتش نشانی بود که خودش هم تو عملیات اطفا زیاد شرکت کرده بود. چند تا چیز گفت که فکر کنم دونستنش بد نباشه.

1- شومینه کلا وسیله گرمایی مناسبی نیست و نسبت به گازی که مصرف میکنه گرمای کمی تولید میکنه در ضمن شومینه هم میتونه به عنوان خفه کننده در منزل عمل کنه دلیلشم اینه که جناب آتش چون که احتیاج به اکسیژن داره باعث کم شدن اکسیژن در منزل میشه. اصولا انسان با 21% اکسیژن در هوا راحته و همینطور که این کم میشه سردرد و بیحالی شروع میشه وقتی که به حدود 15% برسه بیهوش میشیم. جناب آتش وقتی که اکسیژن خونه رو مصرف میکنه از راه همون دریچه خروجی شومینه (یا بخاری) اکسیژن گیری میکنه و مونوکسید کربن به جای خارج شدن وارد خونه میشه. حدودا همین موقع هاست که ما شروع به مردن میکنیم.

2 – یه چیز باحال اینه که میل ترکیبی مونوکسید کربن با خون 400 برابر اکسیژنه و سریعا باعث از کار افتادن سیستم فکری میشه چون سلولهای خاکستری با اکسیژن خوب کار میکنن نه با مونوکسید! برای همینه که شخص وقتی زیاد مونوکسید استنشاق کنه نمیتونه حتی در بره.

3- جدیدا اگه دقت کرده باشین دیگه تو تلویزیون نمیگن که تمام دریچه هارو در خونه ببندین دلیلش اینه که اکسیژن (اگه تو هوای تهران پیدا بشه) از یه جا بیاد تو البته خوب بدیهیه که سرما هم میاد تو ولی سرما خوردن بهتر از مردنه و گور ابویه energy saving

4- بدبختی اینه که هیچ راهی نیست (به جز meter هایی که خود آتش نشانها دارن) که ما بفهمیم درصد اکسیژن تو خونه چقدره وآیا کمتر از حد استاندارد هست یا نه ولی به محض احساس سردرد یا بیحالی باید شک کرد که شاید اکسیژن کمه
5- اگه یه موقع یکی زنگ زد خونتون (منظورم از این بازاریابای تلفنیه) گفت کپسول برای ماشینتون بخرین بدونین که برای ماشین کپسول 4 کیلویی مناسبه و 1 کیلویی نخرین چون اگه بخواین واقعا آتش رو خاموش کنین کم میاد وبیشتر برای قشنگی خوبه

ایشون می گفت که امسال زمستون تا حالا نزدیک 300 نفر در اثر گاز گرفتگی در منزل عمرشونو دادن به شما. البته خیلی هم نگران نباشین اگه شومینه یا بخاری دارین یا حداقل یکی از دریچه های کولر رو باز بذارین یا روزنه ای برای وارد شدن اکسیژن در خونه در نظر بگیرین. دوره عملی هم خوب بود تو ورزشگاه آزادی یه workshop گذاشتن که نسبتا جالب بود و چند تا آتیش خاموش کردیم.

پس گفتار

امروز می خوام شما رو با محسن نامجو آشنا کنم. البته شاید خیلی ها اسمشو شنیده باشن ولی خوب به نظرم آدم نابغه ای میاد که سبک کارشو خیلی دوست داشتم. سنش خیلی زیاد نیست ولی ظاهرا سبک های موسیقی رو خوب می شناسه. اون چیزی که متفاوتش کرده تلفیق در موسیقیه چیزی که امروز تو خیلی از رشته های دیگه هم داره روش کار میشه. راجع به این هنرمند میتونین اینجا یه مطالبی پیدا کنین همچنین توضیحات مفصلی در اینجا آمده.

“مشخصهٔ آثار نامجو «تلفیق» است: تلفیق سبک‌های مختلف موسیقی ایرانی و خارجی و تلفیق اشعار کلاسیک با شعرهایی که خود می‌سراید. در موسیقی‌های او گوشه‌هایی از سبک‌های راک، سنتی، بلوز، جاز و محلی به گوش می‌رسد. از شعرهای مولوی، حافظ و جامی گرفته تا شاملو و براهنی در آثار او به گوش می‌رسد که گاهی عباراتی کوچه‌بازاری در میان ابیات آنها اضافه شده. او در این باره می‌گوید: «تلفیق از نظر من اپیدمی زمانه‌است. تلفیق موسیقیایی دو شکل دارد، یکی تلفیق ابزار است، مثلا قرار دادن گیتار در برابر سه تار که چیز جدیدی نیست؛ و دیگری تلفیق گام که تا به حال کمتر در موسیقی ایران به آن پرداخته شده، مثلا کافیست که دو نت از دستگاه شور حذف شود تا به گام بلوز برسیم.»
نامجو در خوانندگی از صداهای نامتعارف نیز استفاده می‌کند. به گفتهٔ خودش این مسأله حاصل این است که به حنجره به عنوان یک ابزار صوتی نگاه می‌کند، و در نتیجه بی آن که در بند سبک‌های خوانندگی باشد، هر صدایی از خود درمی‌آورد.
یکی از آهنگ‌های او با نام بگو نگو در جشنوارهٔ موسیقی وب‌گاه تهران اونیو در سال ۲۰۰۴ دوم شد.”

به چند تا از آهنگهای خوب این هنرمند: لیلای من و آتش در دل و بیا بیا گوش کنید.

10294de2f4e81fc3932b09f7fa3851161.jpg

پیشگفتار

فکر می کنم این می تونه یه سوال مهم باشه که چرا مردم جدیدا انقدر علاقه پیدا کردن که وبلاگ بنویسن. این سوال میتونه n+1 جواب داشته باشه که بیشترشو خودتون میدونین. اما در مورد من دلیلش خیلی ساده است. دوست دارم چیزایی رو که میدونم یا چیزایی که برام جالبه رو بقیه هم بدونن و اونا هم لذت ببرن. امیدوارم که این کارو بتونم ادامه بدم تا بتونم همیشه خودمو بروز نگهدارم. راستی این سایت رو (منظورم WordPress هست) دوست عزیزم علی حسینی معرفی کرد که در همین جا مراتب سپاسگزاری را به جا می آورم.

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.